مولف ناشناخته
126
تاريخ شاهى ( فارسى )
حبشى كه او را مرضى دماغى با ديدار آمده بود و بر هيأت ديوانگان بىتحاشى در كوىها و بازارها مىگشت ناگاه خيالى باطل و وسوسهاى بىحاصل او را بر آن داشت كه به بالين تركان مىبايد شد و خود را به قدرت و قيمت بلال حبشى به وى فروخت و در عوض آن نعمتى از وى بيندوخت ، مگر در روز ، راهى ديده بود كه بدان طريق بر پشت سراى حرم و بارگاه مىتوانست شد . بيت : چو در پرده شد چشمهء مستنير * زمين شد به كردار درياى قير سياه گمراه خود را بر بام سراى و بارگاه [ 242 ] انداخت . همينكه چون دود به بام سراى برآمد ، دست در پردهاى زد كه روى صفه بسته بودند ، و همچو خاكستر و انگشت 28 به زير فروشد ، و در آن شب مظلم - پويان و جويان - رفت ، چون جوالى انگشت بر بالين خداوند تركان نشست . خداوند تركان چون ديدهء جهان بين باز كرد ، در شبى مظلم ، سياهى تاريك ديده است بر بالين او نشسته . باوجود اين ظلمات ثلثه ، نور بصيرت او در حجاب اضطراب نيفتاده است و دل پرباس او كه از قوت الهى تقويت يافته بود ، به خوف و هراس از خود نرفته ، با دلى قوى و زبانى فصيح گفته كه : خير مقدم ! تو كيستى و از كجا مىرسى و به چه حاجت آمدهاى ؟ گفت من بلال حبشىام كه از حضرت رب العزه پيش تو آمدهام تا سلام حضرت برسانم و تو چيزى همراه من كنى كه به حضرت برم . خداوند تركان گفت : خدمت كنم : اول دست بده تا شرف زيارتى [ 243 ] دريابم . چون دست بياورد ، خداوند تركان سر دست وى محكم بگرفت و آواز داد كه روشنايى بياريد . در حال روشنايى آوردند و غلمان و جوارى حاضر آمدند و او را بگرفتند و نگاه داشتند . بعد از استفسار احوال او معلوم گشت كه ديوانه است و به طمع قوتى برين